که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

tell for Contact 0912-48 30 30 7
آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم
و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن آرام به صدای قلبم گوش دادم .
مهربانم !
نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد
و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی
و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .
ای مهربانم !
آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی
من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و
و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .
عزیز جان !
تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .
ای تکیه گاه آرامش بخش !
دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی .
دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم ،
نازنین من هر کجا باشم فقط گرمی آغوش تو را خواهانم .
دوستت دارم
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ...
سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...
و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه زیبایت را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش .
با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ...
فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...
آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند...
اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !
آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟
تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
مسافرم ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ...
نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...

برای هضم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند نفس عمیق کشید
و به تــمام قد در برابر خاطـره هایت ایستاد و تــعظیم کــرد و شـکست و نـوشت ،
تــمام این کــارها را کـرده ام و حـالا واجد شـرایـطم برای از تو نـوشتن !!!
دلم که بهانه ات را می گیرد
به خواب می روم تا رویای تورا ببینم..
اما در رویا دیدنت هم دلم را می لرزاند..
بیدار که می شوم آرزوی خوابیدن دارم و هرگاه رویای تو نباشد ، کابوس بی تو بودن رهایم نمی سازد..
ای کاش کابوس جدایی ات به انتها برسد ...
مهربونم ..!
نمی دونم چرا این کابوس ها نمی خوان دست از سر من بردارن!!
خودتم می دونی .
نمي گم آنقدر به خوابام اهمیت میدم که اجازه بدم رو افکارم تاثیر بذارن..نه
ولی رویای باتو بودن آنقدر واسم شیرینه که توی کل روز بهش فکر کنم..
واسه خودم تکرارش کنم.
تا دوباره ببینمت..
توی خواب.
دوباره حست کنم!
مهربونم.
. یه خواهش..
لطفا دیگه دلیل کابوس هامو نپرس..
دیر گاهیست که در دورترین وادی این دیر بزرگ
نفسی هرلحظه
دم امید به صحرای دلم می بخشد
و دلم با یادش
چشم بر ماه در آن تیرگی شب بستست
و نگاهش به زمین
به شکوفنده ترین
گل باغ ابدی
قفسی ساخته از جنس بلور
که حریم حرم هرم نفس های تو را حفظ کند
خاطراتم که ورق می خورد از صحنه ی بیداد زمان
یاد تو همچو نسیم
در گلستان دلم می پیچد
شک نکن
تا نفسم با نفست خورده گره
تا تمنای دلم می طلبد دست تورا
با تو خواهم ماند تا اوج
تا وسعت پرواز تمنای دلم

دوست دارم هر روز پنجره روحم را به سوي تو باز كنم و عاشقانه با تو حرف بزنم ،
دوست دارم هر وقت دفترم مه آلود مي شود و تن حرفهايم درد مي گيرد آنها را به ملاقات تو بفرستم ،
دوست دارم وقتي با تو گفتگو مي كنم هيچ كبوتري ميان حرفم نپرد و آنقدر محو چشمان تو باشم كه
که حتي اگر زمين از سقف هستي فرو ريخت پلك بر هم نزنم
.... دوستت دارم.....
بگذار اعتراف كنم كه تنها در پناه چشمان توست كه هر لحظه به زندگي اميدوار مي شوم.
پس تو را به لطافت لاله ها و مظلوميت شقايق ها سوگند مي دهم كه مرهم نگاهت را از دل زخمي من دريغ مدار.
دلم مي خواست اشك بودم و ازگوشه چشمانت مستقيماپايين مي آمدم وبه مژگانت مي نشستم
و سپس روي گونه هايت جاري مي شدم و به روي لبهايت مي مردم.
چشم وقتي زيباست كه اشك بريزد ...
اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد...
عشق وقتي زيباست كه براي تو باشد ...
و تو وقتي زيبايي كه براي من باشي...
بي تو گلي هستم بي گلبرگ، شمعي بي شعله، كويري سوزناك، خنده اي بي صدا زنده اي بي روح، روحي بي احساس
و سرانجام نقطه اي هستم بي نشان در درياي پر تلاطم زندگي...
با همه اين وجود براي هميشه ميگويم دوستت ميدار
قلب مرا باور كن
وقتی از پنجره دلت
به آسمون آبی خوبیهایت می نگرم
احساسی در درونم می گوید
کاش وسعت آبی لحظه هایت
مال من بود
روز آشنايي را به خاطر بسپار
تاريخ آن روز را در هاله اي سرخ رنگ محصور كن
چون در اين روز بود كه عشق بر جهان ما حاكم شد...
چون در اين روز بود كه سلطان واقعي جهان خود را بر تخت نشانديم...
هرگاه كه به ياد آن روز مي افتم؛
افكارم مستقيم چون تير شهاب، سريع بسان عقاب به سوي تو روان مي شود...
هر كجا كه رفتي اين روز را به خاطر بسپار و مرا به ياد آر...
مرا به ياد آر...
چشمهايم را به تو ميدهم
نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن
احساس مرا باور كن
قلب مرا باور كن
حرف مرا باور كن
آري .....
باشد كه با ديدن رخسار خود در آينه چشم هايم از ديدار رخت سير شوند
درحصارکوچه تنگ نادانی من! ردپاهای نامرئی ٫خبراز آمدن بهار می دهند
و من دنبال پروانه ها که از پیله رها گشتند ٫می دوم
تا بدانم چگونه درپیله می توان عطرگلها را شناخت
وبه شهدشیرین حقیقت رسید٫ و زیبا دید ناشناخته هارا
برمی گردم به همان حصار تنگ نادانی ام ..توگویی بهار امد
نه دیس شادی بر پاست٫نه جام دلخوشی لبریز
نه نوروآوازی برای رقص خنده و هیا هو در این سکوت
مهمانان سرخوشانه ترین میزبانی راازدستان خالی ام طالبند
می پرسند :چراکوزه های خالی دلنوشته هایت عطر کهنه غم دارد؟
وپلکانهای رد نگاهت به سراشیبی گور و مرگ میرسد؟
من که از تو گفته بودم چرا دیس هایم خالی از رنگ است؟
آیا رنگهای به من داده ات ٫خالی از عشق است؟
کاش دنبال پروانه رفته بودم ٫جام هایم را او پر می کرد٫می دانم.
بهاراز من نشان می خواهد٫من؟...
یک دوره گرد ناآشنا با خویشتن ام
که هرچه پیش تر میرود نادانتربودنش را دردانایی ها حس می کند
باید از این حصار گریخت٫از این کوچه پیچ درپیچ غمگین زیستن
باید که رفت ٫آنجا که زمین سخت٫ چنگ بدامن آسمان پرمعرفت زده ست
بیرون ازهراندازه٫ فاصله٫وخاتمه٫ فراتر از عشق را باید دید
همانجا که خوشه های رنگی خوشدلی را بازاریست
همانجا که پروانه ها٫ پرسه زدن بیرون از پیله را می آموزند
تو گویی٫بهای این بازار باید که حقیقت باشد..آه کجاست حقیقت؟
مهمان می خواهم برای پیدا کردن شادی٫ حقیقت شاد زیستن را باید بیابم.
با "بی تو ماندن "٫دیگر کنار بیایم.
گفتی دوستت دارم٫"نیستی" آنرا در پیله خاطراتم مدفون دارم
جام های خالی دلخوشی ام را بدست پروانه های رها شده بسپارم
تو پرنده ای مضطربی ٫ای روح خود را بدست پروانه هابسپار
رها شو از درد کهنه و جستجو کن حقیقت یک دلشادی ابدی را
نازنینم هیچ میدونی اکنون که برایت می نویسم همه وجودم درتمنای دیدارت می سوزد؟
هیچ می دونی برای اینکه دوباره بتوانم قامتم را در آیینه چشمانت به تصویر بکشم
ثانیه ها را یکی یکی می شمارم ؟
کاش آن روز بیاید که پیشم بیایی تا بهت بگم دوست دارم
بگذار آن باشم
كه در كوهساران با تو گام بر مي دارد
بگذار آن باشم
كه در كنار تو گل ميچيند
بگذار آن باشم
كه از ژرفاى احساسات خود به او مى گويى
بگذار آن باشم
كه راز هايت را به او میگويى
بگذار آن باشم
كه در غم به سوى او مى روى
بگذار آن باشم
كه در شادى همراه او مى خندى
بگذار آن باشم
كه تو عاشقش هستى!
تنها شاهد اشک هاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه است..
هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا وفروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند..
هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم تا کسي صدايم را نشنود..
امشب رو از درد ناليدم
کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد ، روحم را در هم می شکند..
امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم، بر تو، بر خویش و بر تنهائی و چشمان بارانی ام که در انتظار ماندند، گریست..
کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی و من سر بر سینه مهرت می گذاشتم تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم
کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب پنهون مي شي خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقـمو
گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو
نبودنت مرگه منه راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو اینجا به آخر برسه بری تو و مرگ منم رفتن تو سر برسه
گـریه نمی کنم نـــرو آه نمی کـشـم بشین حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببیـن
نـوازشــم کــن و بـبـیــن عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو کمـم
قـدیمی ام
گمم
آتشـفشـان عـشـقـمـو دریـــای پــر تـلاطــمــم
برگرد خورشیدکم ![]()
ديروز می گفتی همين فردا
امروز می گويی همين فردا
فردا که آيد نيز خواهی گفت : همين فردا ...
ای مانده در ويرانه های فردا
امروز را درياب
اين آخرين فردا را ...
دلم می خواد که بی صدا گريه کنم
ترانمو به قلب تو هديه کنم
باغ دلم بدون گل نداره
تو لحظه ها اسم تو رو کم می ياره
دل تو ، رنگ خزون
می دونم ، نا مهربونه
دل من ، مثل يه ماهی شعر دريا رو می خونه
بيا برگرد ، تا بخونه ، با گلا تنها نباشن
جای من ، تو باغچه قدر خوشبختی بپاشه
به خدا دنيا دو روزه ميدونی ، يه روزی دلت ميسوزه ميدونی
دل من منتظره اومدنت تا بيای دوباره پيشم بمونی
به خدا دنيا دو روزه ميدونی ، يه روزی دلت ميسوزه ميدونی
دل من منتظره اومدنت تا بيای دوباره پيشم
هنوز هم عاشقانه هایم را
عاشقانه برای تو مینویسم
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن
از با تو بودن حرف میزنم
هنوز هم باور دارم
عشق ما جاودانه است
این روزها دیگر پشت پنجره مینشینم و
به استقبال باران میروم
میدانم پاییز
هنوز هم شورانگیز است
میدانم یکی از همین روزها
کسی که نبض زندگی من است
کسی که تمامی نفسهای من است
کسی که جز تو نیست
باز میگردد
میدانم تمام میشود
و ما رها میشویم
پس بگذار بخوانم:
تو اولین عشق منو
آخرین عشق من تویی
نرو منو تنها نذار
که سرنوشت من تویی ![]()
در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور میکنم
این خاک تیره
این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه
آسمان
سر پوش چشم بسته ام
اما به خدای دل
در آخرین سفر در آیینه
به جز تو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
ندیده ای مرا؟ زنده يادحسين پناهي ![]()

اشک من خودتو نگه دار نیا پایین منو رسوا میکنی

روح من از درد چون ابر بهار
عقده های اشک حسرت باز کرد
روح او چون آرزوهای محال
روی بام ابرها پرواز کرد......!
وقتی در آغوشم بودی قطره اشکی بر گونه ام لغزید خواستم با انگشتانت آن قطره اشک را پاک کنم
اما....!اما!
آن قطره اشک برای انگشتانت آشنا بود ...
آشنا بود ...؟
یادم آمد...!
آن هنگام که خداوند تو را می آفرید خاک تورا با اشک های من سرشت
راستی به گونه های خیس من نگاه کن
اشکهای من برای انگشتان تو آشنا نیست .؟
اشک من خودتو نگه دار نیا پایین منو رسوا میکنی
آخه غم تو میونه جمعی چرا تنها منو پیدا میکنی
میشکنی منو با نگاهت پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
توی قلبت منو هر شب جای باده توی مینا میکنی
میریزه رو بالش من هر شب این اشکهای لرزون
بی تو من غمگین و تنها
من پریشون
دل پریشون
مستی ام را تا سحر میخونه ها میبیند و بس
غنچه های اشکمو دست غمی میچیند و بس
اشک من خودتو نگه دار نیا پایین منو رسوا میکنی
آخه غم تو میون جمعی چرا تنها منو پیدا میکنی
مرا درياب كه دل دريايي من بي تو مرداب است

اي كاش ميبودي و مي ديدي وقتيكه تو رفتي چقدر دلم گرفت .
آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزديكتر.
با تو ميشد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دريايي دور بدرقه كرد.
وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد و
و عشق را زيبا ترديد .
وقتي كه تو بودي ،دلم چه آرامش غريبي مي يافت.
درحريم نگاهت و آسمان چه حقير مي نمود درمصاف چشمانت .
وقتي تو رفتي دلم شكست ،آخر مي توانستم دلتنگيهايم را به ضريح چشمانت
بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقي نگاهت ببينم .
اينك بي تو دلم درجستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد.
بگو اي مسافر نازنينم:
براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ... ؟!